چیست آن عشق که گرفتاری دارد
هر کجا آن عشق ابتلایی دارد
هر کسی از عشق، نشانی دارد و هر دلی از آن، گفتاری. یکی آن را شیرینترین لحظههای عمر میخواند، یکی پرشورترین آوازی که از سینهی آدمی برمیخیزد. اما من اینک بر این باورم که عشق، گرفتاریای است که در دل اتفاق میافتد؛ بیماریایی است که در خاموشیِ جان مینشیند و عاشق را به دردی میکشاند که نه درمان دارد و نه پایان.
و همین عشق است که شوق و اشتیاقِ شاعری را در جان انسان برمیافروزد؛ آنچنان که زبان، نغمه میشود و دل، دفترِ واژهها. کسی که عشق راستین را ذائقه کرده باشد، دیگر نمیتواند خاموش بماند — شعر از جانش میجوشد، همچون چشمهای که از دل، راه به زبان میکشد.
و این دردِ تن نیست که با مرهمی آرام گیرد؛ دریست که از ژرفای دل میجوشد، و دلِ نگران، هم داروی اوست و هم بیماریاش. همچنان که شاعر گفته است: هر جا که عشقی هست، بلایی نیز هست — و این گرفتاری، نه عارضهای بر عشق که گوهر خودِ عشق است.
آری، اما عشقِ راستین و ماندگار، تنها برای خداست — یارِ ازلیای که همهی این شوق و شور، نشانی از اوست. رسیدن به او کاری دشوار است و گهی آسان؛ گاه راهی که باید رفت، بیپایان مینماید و گاه دل، در یک لحظهی روشن، او را نزدیکتر از جان خود مییابد. عاشقِ حقیقی در این راه میماند، چه سخت باشد چه آسان، زیرا میداند که این دردِ شیرین، رازی است که هیچ مرهمی بهتر از او ندارد.
شاید هم شگفت همین است که این درد نه میرانَد، که میپروراند؛ نه میشکند، که میسازد. عاشق، در همین رنج، بلند میشود و در همین راه، به یارِ راستین میرسد — و آنگاه درمییابد که عشقِ حقیقی، همان رسیدن به خداست، که گهی دشوار، گهی آسان، اما همیشه، تازهترین و شیرینترین بلا.


